
|
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 20:37 توسط خاله جان |
سلام دیروز خاله جونم اومده بود پیشمون .... بالاخره افتخار دادم و اجازه دادم عکس بگیره ازم... شیطونی زیاد می کنم .... همه تو فامیل میگن زبونی داره هاااااااااا.... عاشق چایی هستم .... مامان جی دایی علی را خیلی دوست داره ... منم چون می خوام حرصش را دربیارم .... به اول هرچیزی که می خوام یه علی اضافه می کنم... مثلا به بستنی مردعنکبوتی میگم علی عنکبوتی می خوام... توخونه همیشه اسکیت بازی می کنم.... تا از نی نی های دیگه یه چیزی می خوام و بهم نمیدن.... میگم الان زنگ می زنم بابام از خونمون بیاره .... همیشه سرگوشی با مامان جی دعوام میشه .... خیلی وقته که مامانی دیگه پوشکم نمی کنه ... اما من همچنان دستشویی مو نمی گم.... تازه گاهی وقتا که ازجام بلند میشم ... دستم را به پشت می کشم روی فرش ... ومی گم نم دادم؟مامان فک کنم نم دادم... بعد که مامانی با عصبانیت نگام می کنه ... میگم:نم ندادم که ... خیلی وقت پیش رفتم آتلیه و چندتا عکس انداختم... چون کامپیوتر خاله جونم خراب بود نتونست عکسامو بگذاره .... به همین دلیل امروز چندتا عکس از کوشولویی هام هم می گذاریم.... تابعد + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 2:49 توسط خاله جان |
سلام خیلی دیره ولی میگن ماهی را هروقت ازآب بگیری تازست منم اومدم بگم تولدم مبارک باشه اردیبهشت کجا و مرداد کجا خیلی دورن ولی کامپیوتر خاله جون خراب بود نشد بیاد دیگه اول یه کم دلخور شدم که چرا خاله تولد من را تبریک نگفت مثل تولد محمدامین که فرداش اومد نت و جشن گرفت اونم چه جشنی باکلی عکس اما خاله گفت که باکامپیوتر داداشی امین اومده عکسم که هرچی ازمن انداخته خراب شده یعنی ازبس من شیطون بودم ویه جا بند نمی شدم بریم سراغ عکسا
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 23:44 توسط خاله جان |
من توي خونه از ديوار راست بالا ميرم ... بابام ميگه دختر من اصلا اذيت نمي كنه ..... عاشق لوازم آرايش مامانيم ..... بيشتر وقتم را به تمرين آرايشگري مشغولم ...... من كه كاري نمي كنم كه ماماني عصباني ميشه .... فقط دستم را فرو مي كنم تو رژ لب هاي ماماني ...... من دختر بااستعداديم اما ماماني نمي گذاره كه استعدادهام شكوفا بشه .... بعضي وقتا ميرم روي ترازوي بابايي تا وزنم را كنترل كنم.... آخه ماماني ميگه اگه دختر هيكلش رو فرم نباشه در آينده مي ترشه.... عاشق شمردن پولاي باباييم .... تا شماره چهار هم بلدم بشمرم.... به خاطر اينكه خاله جان زياد ازم عكس نمي گيره منم امروز باهاش لج كردم و نزاشتم عكسايي كه دوس داره بندازه امروز روز نه گفتن من بود هرچي مي پرسيدن جواب ميدادم نه !!! يه شعر ياد گرفتم تاب تاب آباتي خدا نينبو نتاتي .... آخرش را با يه لهجه لوس مي گم .... كلي لغت بلدم .... پته(پنكه) ، اوله(حوله)، نادي( نازي)، آديش(آتيش)، پات تن(پاك كن) پاتو(پاشو)، ديش(جيش)، متوره(منصوره)، دجاد(سجاد)،عبا(عباس) آله(خاله) ، عمه آتا ( از محمد امين ياد گرفتم) آخه نه اينكه محمد امين خيلي حرف ميزنه منم عادت ندارم از كسي كم بيارم ... هرچي امين يا هركس ديگه اي به زبونش بياره سريع تكرار مي كنم.... خداي خراب كاريم .... كامپيوتر خاله جان را داغون كردم ..... اتاق خاله جون را زيرو رو كردم .... مي خواستم زلزله بيست ريشتري را به چشمش ببينه .... وقتي شيطوني مي كنم ازم مي پرسن زينب چيكار مي كنه منم با كمال افتخار ميگم بدي!! بازي لي لي حوضك بلدم طريقه بازي: انگشت دست راست را روي كف دست چپ مي گذاريم مي گيم: لي لي جو جو آب بخوره .... بعد دستمون را مي بنديم ميگيم: اين بخوره اون بخوره مامان جي برام پتك (پفك) مي خره .... وقتي اذيت مي كنم ماماني ميگه اذيت نكن.... با آرامش تمام ميگم باشه و به كارم ادامه ميدم ... اين واسه اينه كه من به كارم برسم و ماماني را هم دلخور نكنم.... اصلا دوست ندارم ماماني با تلفن حرف بزنه ... بيشتر وقتا گوشي را از فيش مي كشم... مامان جي زنگ ميزنه به گوشي مامان ميگه چرا تلفن را برنميداري .... بابايي كه از سر كار مياد هنوز دستاشو نشسته براش حوله ميارم .... بابايي هم دختر نديده كلي ذوق تحويلم ميده ... هر چي كه ازم بگيرن با اخم ميگم بده ..... لباسامو كه عوض مي كنم تا سرم راميارم بيرون ميگم دا... و تا دستامو مي بينم ميگه للام (سلام) من كه كار بد بلد نيستم همه كاراي بد را مامان جي مي كنه .... وقتي دايي خوابه ميگم يك ....... دو ....سه مي پرم روي شكم دايي ... دايي هم بلند ميشه و به خاطراينكه به موقع بيدارش كردم با يه بوس ازم تشكر مي كنه.... وقتي مي بينم ماماني و بابايي محو تماشاي فيلم هستن .... چون دلم نميخواد چشماشون ضعيف بشه سريع يا كانال را عوض مي كنم يا آنتن را در ميارم.... وقتي همه جا ساكته و صدام درنمياد معنيش اينه كه دارم خراب كاري مي كنم... شب آخر از همه من مي خوابم .... صبح كه بيدار ميشم اول سجاد را صدا مي كنم... نه اينكه شوهر تو اين دور وزمونه قحطه .... خوب منم بايد هواي پسر همسايه را داشته باشم ديگه .... روز عروسي دايي جان چون مشغول رقص بودم نشد عكس بندازم .... به جاش چند تا عكس با همون لباسم مي گذارم براتون + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 22:26 توسط خاله جان |
سلام خیلی وقت پیش رفته بودیم خونه خاله اینا خیلی خوش گذشت کلی شیطونی کردم اما آخرش سرم خورد به در کلی درد گرفت مامانی یخ گذاشت روش و یه کم کرم زد بهش اما فایده نداشت منم کلی گریه کردم تا به مامان بفهمونم خیلی دردم اومده تازگیا هروقت امین می خواد شیربخوره میرم بغل مامانی و میگم دوتا دوتا اما چون تاحالا شیر مامانی را نخوردم بلد نیستم عاشق جارو کردنم هرجا جارو ببینم برش می دارم ومشغول میشم فکر کنم بعد ازاین مامان بخوابه و کارهای خونه را خودم انجام بدم با عمه رفتیم تو کوچه و من مشغول تمیز کردن کوچه هم شدم وایــــــــــــــــــــــــــی که چقدر باید کار کنم من ازم فیلم گرفتن اگه خاله وقت کنه براتون می گذارتش تولد خاله جونمه که بهش تبریک میگم الهی صدساله بشه و همیشه دوسم داشته باشه ببینید چقدر عکس از امین گذاشته اماواسه من فقط... + نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 17:54 توسط خاله جان |
سلام تصمیم گرفتم باخاله جان قهر کنم تا شاید یادش بیفته که برای من وب ساخته و منم یه نی نی کوچولوی بانمکم که به توجه و تعریف نیاز دارم وقتی همه دعوت شدیم خونه خاله مامانی برای خوردن آش بادمجان که از محبوبترین غذاهای فامیله و فقط وفقط تخصص خاله بزرگ محمد امین هوس آب تنی کردو من هم که عاشق آب بازی بودم آبا آبا راه انداختم و مامان که دید نمی تونه جلوی این همه عشق وعلاقه من را به آبا بگیره گذاشت ما به وصال محبوب برسیم و من هم درآب تنی به محمد امین پیوستم وکلی نمک و ناز وعشوه دخترونه اومدم تاخاله جان بالاخره متوجه من شد وفهمید که باید یه چندتایی عکس از شیطونیهام توی وبم بگذاره خوب از شیطونیام بگم براتون کارم شده بود از این لگن به اون لگن رفتن و آب بازی کردن و گفتن آبده آبده برای گرفتن شیلنگ از دست محمدامین خاله باهوشم بعد از گذشت مدت زمان زیادی تازه متوجه شدن که منظور من از آبده آبده چیه آخه بنده درگفتن این کلمه شتاب زیادی می کردم و درست مفهوم نبود چی میگم بعدهم که یک کتک مفصل از محمدامین خوردم و دست آخرم که مامان گفت بیا بریم تو لبامو غنچه کردم و گفتم نچ نچ نچ ولی ازاونجایی که مامان ها همیشه زوگو هستند مامانی به حرفام گوش نکرد و من رابرد تو من هم کلی گریه کردم و آواز آبا آبا را خوندم شاید مامانی دلش به رحم بیاد وچون از خر شیطون پیاده نشد منم تا شب گریه کردم و عکسایی که تو آتلیه انداخته بودم را داغون کردم خوب اینم یه چند تاعکس از هنرنمایی های خاله جون خسته نباشید یادتون نره خدا کنه خاله همیشه یادش بمونه منم به اندازه محمدامین بانمکم و شیطونی بلدم مراقب خودتون باشید به محمدامین جونم سربزنید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 17:50 توسط خاله جان |
سلام خیلی پرحرفی نمی کنم چند تا عکس می گذارم براتون که مامانی جونم ازم گرفته تو خونمون وسرکار بابایی امیدوارم خوشتون بیاد دخمل یکی یکدونه مامان وبابا آنوش. + نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 0:0 توسط خاله جان |
اخماتو بازکن خانمی بااین عکسی که انداخته + نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 0:17 توسط خاله جان |
می خوای چیکار کنی ازحالا فکر آرایش کردنی شیطون + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 21:59 توسط خاله جان |
|
| ||||||